گر شوم آهوی باغ تو... فکر کن! پای من ضرب در برگ... برگ ها در ضرب پای من... می شود تقسیم ،قلب تو ... سهم من یک خش.. سهم تو یک باغ منهای پوشش یک برگ!
سکوت هایم طولانی تر شده؛
عمیق تر و دلنشین تر.
نه اینکه واژه ها را کم آورده ام...
که واژه ها کم آورده اند ...
ذره ذره در من پیچکی از تو گرفتار می شود!
چونان بی تامل رشد می کنی
و چنین آرام در برم می تپی.
سکوتم تفسیر صدای آخرین نفس های توست
که برای رها شدن هیچ تلاشی نمی کنی...
میمیریم!
به مرگی زیباتر از هزار تولد...
نجات دهنده ها را در گور بخوابانید
و صبح که تابید
از خدا آدرس روح تازه ای را بپرسید
که در پیچک دیگری دمیده شده ...
ترمز که زدی
صدای ریزش باران بود بر سقف ماشین و آخرین حرکت برف پاک کن که خاموشش کردی.
... باران چه پر شتاب به سقف می زد و چه آهسته از شیشه ی جلوی ماشین به پایین سر می خورد
و من در این تضاد به انعکاس ثانیه شمار موجی شده ی چهار راه خیره شده بودم که در عینکت افتاده بود!
زیبا بود!
به چشم هایم نگاه می کردی و به چشم هایت نگاه می کردم و باران تند می زد و باران آهسته سر می خورد و
ثانیه شمار ... به بوق ماشین های پشت سرمان در چهار راه خاتمه پیدا کرد!
فتبارک به خودش گفت ... و شیطان رنجید
از من ِ ساده ز پیمان الستش پرسید
و کسی گفت بلی!
من نبودم آن کس!
آسمان بود که این بار امانت نتوانست کشید!
لیک خوب یادم هست
قبل از اینکه گل من را به دو پنجه گیرد
ان الانسان لفی خسر به حالم خندید
""""""""""""
فروغ رجایی
گرگ بدرد
یا زلیخا
یا من!
فرقی نمی کند
تو پیراهن به پیراهن
عزیزتر می شوی
***
فروغ
تاوان آدم نشدن تو بود که من حوا شدم!!!
بازم می گم!
دل بردن کاریه که همه ی دخترا بلدن چطوری انجامش بدن، اما کاری که اکثر دخترا بلد نیستند، همانا به دل نشستن است!
تو
تنها گنجی هستی
که هراسِ یافتنت
کمرم را میشکند،
آنگاه که هلاک
لابهلای مینهای خنثیٰ نشده
جستجویت میکنم.
در پیِ یافتنت
قلبم آنقدر بزرگ میشود
که به سربازانِ دشمن
عشق میورزم.
تنهایم
باد با پرچمم میرقصد
و اسلحهام را
برای روشن کردنِ سیگارم
زمین میگذارم.
که پشت به جاده ای که می رفتم
پناهم شده بود!
و شیشه ی پنجره ای که
فیلم سفر را برایم روی دور تند گذاشته بود
...
و راننده ای که
از آینه ی عریض بالای سرش
چشمش به هق هق من افتاد و
کمی اینه را جا به جا کرد تا چشم در چشمش نشوم ...
***
یاد آن روز آخر یاد باد ...
دنبال آغوشت می گردم
دست هایت باز است
با یک تابلوی ورود ممنوع
حساب کتاب می کنم
می سنجم
سبک سنگین می کنم
دنیا و آخرتم را جلوی چشم هایم می بینم
به خدا که نگاه می کنم
چشم هایش را بسته!
خلاف می کنم
جریمه می شوم
دستبند می زنندم
تو هنوز دست هایت باز است
.
.
نه!
تو را به صلیب کشیده اند!
***
فروغ
دیدی نیمایی کرشمه هایت
چطور نظم دلم را ربود؟!
***
!رفتم
از چین زلفش
تا تبریز چشم هایش
اما
لحنش عجیب هوای شیراز به سرم انداخته!
می ترسم زین گونه که او پیش می رود
به ترکستان هم نرسم
***
اعتراف کن
دیشب
در گیجی پس از شراب
خودت را به خواب کدامشان زده بودی
که امروز
اینگونه آلوده ی خوابی؟
***
خرداد 90
به ما گفتند
مرد چون کوه است!
اما من
به چشم خود دیدم
که کوه
یعنی
هر آنچه من پیشش ناله کردم
همه را به خودم بازگرداند ...
خدایا!
این بار از بهشت برایم آدمی نفرست!
وقتی سیب بوسه هایمان
حرام تر از تن عریانیست
که فقط چند برگ پوشش دارد!
***
فروغ
.1
بی پناه تر از تمام دیوار ها
در خود فرو می ریزم
نه؛
یارای پناه دادنم نیست
اما می توانی دوباره رنگم بزنی
و دروغ های جدیدت را
روی آن تبلیغ کنی
***
2.
در دست احداث ...
فروغ
گفتم: شوق هبوط دارم به زمینی که نامحرم است از دریچه ی سیبی که گناه است ... به زمینی که در جبر جغرافیایی تنها راه رسیدنم به ردیف تمام شعرهایم است ... همین ...
به دنبال آن روزی ام که مطلع غزل هایم آغوش او باشد ...
آری ... چند صباح بودن و باز نبودن ... شاید وزن مرتبی نداشته باشد این حضور نیمایی من!
اما نوازش نگاه او در دالان های عبور نه آنقدر سپیدم باقی می گذارد که نقاشی ام کنند نه آنقدر رنگی ام می کند که ...
غبار معرکه بگیردم ...
گاهی سکوت مرا می شکند ... می شوم تکه های پراکنده ی یک قصیده ... دور از غزل ...
اما باز باید رفت! چه حتی تکه هایم در گذشته ها چند صباحی بمانند و دیر تر به من برسند!
صداهای مجازی
دوستان مجازی
خدای مجازی
نماز های بیست مگا
التماس دعا در مقیاس پیج ها
دانلود فیض از لینک مستقیم
و نهایتا
در صورت قطع برق:
مقصد مورد نظر به ترکستان است...
چه با راهی چه بی راهی...
***
وقتی آنقدر خسته بودم از اینکه می گفتی عزیزم اشتباه می کنی...
همان روز که ناگهان میان دستانم گفتی که هرگز خیانت نخواهی کرد
و چند ماه بعد همین تو بودی که چشمانت خیس بود و عاجزانه مرا به نامم سوگند می دادی که برایش دعا کنم...
ای آذر بی رحم
فروردین هرگز دوباره عاشق نخواهد شد
و حتی از دست خرداد هم کاری بر نمی آید
اگرچه من همچنان در اسفند عاشق می شوم
ده سال است که آذر...
بی رحم است
دفتر جرم مرا روز جزا باز مکن
من به امید عطای تو خطا کار شدم
دوستی تکرار دوستت دارم نیست ، دوستی فهمیدن ناگفتنیهای کسی که دوستش داری است
به نظرم این که می گن " حق طلاق با من" ، یعنی حق اشتباه با من!
دنبال یه راهی بودم یه کم در خودم غرق شم که نتیجه اولیه کنکور اومد ....
خدایا بازم شکرت!
نتیجه ی بی فکری های خودمه دیگه ... تو که همیشه لطف داشتی بهم ...
شکرت ...
باید اساسی تر از این ها با خودم قهر کنم .... شایدم باید آشتی کنم
چشم تو طریق جنگ دائم دارد
صد ناوک و تیر و صد ملازم دارد
قلب و دل ما از تو ولی مژگانت
گویا سر تقسیم غنائم دارد
****
اینم جدید ترین شعرم که هنوز کلی اشکال داره و شما به نگاه ردیفتون ببخشیدش.
که به مناسبت روز زن ایرانی سرودمش.تقدیم به تمام بانوان ایرانی 
ایزد که به خلقتت قلم برد به دست
در مطلع ابروی تو صد عشوه ببست
دو گوی بلور از چمن ناب بهشت
در مصرع ِ بیت چشم های تو نشست
مژگان تو را که آفرید، از خم آن
صد قافیه در ردیف چشم تو شکست
از غنچه ی تنگ و تازه ی لعل لبت
خود بوسه ی اول بزدش روز الست
باغ غزل تو چون به پایان آمد
گفت: " آدم من! تو سجده وارش بپرست."
اینجا حیات خلوت من است با همین دو نقطه روی ت!
سر نوشت هر نوشته ام تویی!
ته نوشت آن منم!
این نوشته را
بی سر و تهش مخواه!
*********
به قول فیس بوک a few second ago ... !
در وبلاگ
http://man-kalamaat.blogfa.com
این شعر زیبا رو خوندم:
صبح
رنگ شهر مثل گچ سفید بود
شهر
در نگاه آسمان مگر چه دیده بود؟
***
این جواب به ذهنم رسید:
در نگاه آسمان
واژه واژه شعر های سپید
پشت سطر شب رسیده بود
...
حیات قدیمی »
