چهار شنبه-شبی كه روزش خيلی بد بود!
امشب اصلا حال هيچ كاري رو ندارم.يه عالمه هم حرف دارم كه نميدونم
با لاخره بايد كي و كجا اين حرفهامو بزنم. از همه مردم دنيا هم نا اميد شدم.
پيش هر كسي كه حرف ميزنم فقط و فقط به خاطر مشكلات خودش با
حرفام مخالفت ميكنه و بدون اينكه يادش بياد "انسانه"سر شو ميندازه پايين و
از كنار اين همه حوادث كه انگار تلنگر خداست به ما،بي تفاوت مي گذره.
از هزار چيز اعصابم خورده...از آدمهاي بي جنبه اي كه چشم و گوششون رو
يه خورده بيشتر باز نمي كنند كه يه ذره بهتر ببينند و باعث نشن با حرفاشون
بين دو تا دوست رو فاصله بندازن،از دست دادن يه دوست خوب چيز كمي نيست،
اونم توي اين دوره زمونه اي كه به هيچ كسي نميشه اعتماد كرد...
يه چيز ديگه هم هست كه واقعاْ شب و روز روي اعصابم پا ميذاره و دارم باهاش
زندگي ميكنم و بد تر از همه اينه كه نميتونم بگم چيه!آخه يه آدم بايد چقدر تحمل داشته باشه؟
فقط اين رو بگم كه چقدر خوبه آدم وقتي مي خواد حرفي بزنه قبلش يه ذره فكر هم
بكنه...بفهمه كه داره در چه موقعيتي و با چه كسي اين حرفو مي زنه...چقدر خوبه
كه آدم وسط حرف ديگران نپره...هر قضاوتي راجع به هر كسي و هر اتفاقي نكنه...
دهن بين نباشه...به سليقه و فرهنگ خانواده ي دوستاش احترام بذاره....احتياط رو نشانه
ترس ندونه...شجاعت رو با حماقت اشتباه نگيره...بدونه كه احترام با اعتقاد فرق داره...
اينقدر از روي ظاهر و اينكه فلاني متولد چه ماهيه راجع به شخصيت يه آدميزاد قضاوت نكنه.
وقتي با مخاطبش صحبت ميكنه هنر جذب مخاطب رو هم بلد باشه...به جاي اينكه يه روز
نسبت به يه عده بد بين باشه و فرداش خوش بين،سعي كنه يه خورده واقع بين باشه،
خدا نكنه خدا بخواد يه آدمي رو پيش ديگران ضايع كنه و خود طرف هم نفهمه كه چقدر
حرفها و رفتارهاش ضايعه....
ميدونم كه شما رو نبايد مجبور كنم كه اينا رو بخونيد،اما اين حرفها توي دلم مونده بود
اينا يه سري اصول ساده زندگيه كه هر كسي خودش با مرور زمان به اين نتايج ميرسه،
اما هستند كساني كه يه عده رو با رفتار هاي نا خواسته شون رنج ميدن،آدم بايد اسم اين
آدمارو چي بذاره؟بچه؟مغرور؟بي جنبه؟كدوم؟بي خيال!متن پايين رو بخونيد.اين متن رو يكي از
دانشجوهاي دانشگاه صنعت نفت اهواز توي وبلاگش نوشته بود كه من بي اجازه خودش
توي وبلاگم واردش كردم.بعد از اون يه متن مقايسه اي نوشتم درباره دانشگاه خودمون.
اميدوارم استيون از من ناراحت نشده باشه.(نكته جالبش اينه كه من و استيون هر دو همشهري
هستيم و اون دانشگاه شهر اهواز رو توصيف كرده و من ميخوام دانشگاه خودم رو توصيف كنم!)
شنبه، 18 مهر
دانشگاه من!
اينجا دانشگاه من است!
جايي كه بايد بايد بايد درس بخوانم!
…. چت ممنوع …. !
…. ايميل هم ممنوع …!
…. گيم (بازي) هم ممنوع ….!
…. نوشتن هم ممنوع ….!
…. راه رفتن ايرادي ندارد ….!
…. بيرون رفتن از دانشگاه (بعد از ساعت 10 براي آقايان و بعد از 8:30 براي خانم ها) هم ممنوع ….!
…. نظر دادن هم ممنوع ….!
اصلا رشد كردن … بزرگ شدن …. مثل آدم نشستن و دور هم جمع شدن و حرف زدن هم ممنوع ….!
…. اعتراض كردن هم ممنوع ….!
سر زدن به وبلاگ هاي ديگر اشكالي ندارد ….!
اما نظر دادن در مورد وبلاگ ها ممنوع!
كلا هر گونه اظهار نظر ممنوع ....!
انجام هر كاري كه منجر به اختلاط بين دختر و پسر شود ممنوع !
....................................................ممنوع !
.....................................................................................ممنوع!
كارهاي زير ايرادي ندارد:
1 نفس كشيدن ... به شرط اين كه كاملا آرام باشد و مزاحم درس خواندن ديگران نشود!
2 درس خواندن!
3 خوابيدن!
4 خوردن!
........................
در ضمن مي توانيد خيلي خيلي آرام .... با يك نفر ( در صورتي كه شما پسر هستيد ... با يك پسر ... و در صورتي كه دختر هستيد ... بايك دختر
و در ضمن ... اينجا سيگار كشيدن و حشيش كشيدن هم ايرادی ندارد ... به شرطی كه بچه خوبی باشی و درست را بخوانی ... و كار های اين گونه به درس تو لطمه ای نزند!
اينجا دانشگاه من است!
يك مكان علمي!
... جايي كه بايد بايد بايد بايد بايد ... درس بخوانم!
اينجا كسي ... پرنده هاي آسمان را نمي بيند ... اگر هم ببيند ... مي خندد! و مسخره اش مي كند ... چون كسي نديده كه چيزي هم در اين دنيا پرواز كند!
... اينجا كسي ... دريا نديده است ...
اينجا همه ... وقتي باران مي آيد فرار مي كنند كه خيس نشوند!
اينجا كسي زير باران فوتبال بازي نمي كند!
اصلا ... اينجا ديوانه نداريم ...!
و حتي اينجا كسي نمي داند كه در اين دنيا ديوانه اي هم وجود دارد!
اصلا كسي نمي داند كه يك ديوانه هم هست كه دارد ميميرد!
اينجا كسي كاپشن چرم نمي پوشد ...!
شانه هاي كسي هم موقع راه رفتن تكان نمي خورد!
اينجا همه وقتي كه مي خواهند از خيابان عبور كنند ... چراغ هاي راهنمايي راه نگاه مي كنند!
و وقتي كه مي روند شهر ... به چراغ هاي روشن مغازه ها نگاه مي كنند!
... اينجا كسي ... كسي ديگر را دوست ندارد ...
اينجا كسي بادبادك هوا نمي كند ....
اينجا كسي .... در ميان مه گم نمي شود ....
اصلا كسي از مه خوشش نمي آيد!
اينجا كسي روي بالكن نمي خوابد .... آخه اينجا بالكن هم ندارد!
اينجا كسي ... دل تو را براي ساعتي قرض نمي كند!
اينجا كسي صادق هدايت را نمي شناسد!
اينجا كسي .... فروغ را نمي شناسد ....!
اصلا كسی نمی داند كه حقوق زن يعنی چه؟
حتی آنقدر عقب مانده هستند كه نمی دانند ... فروغ چندين سال پيش چه گفته است!
اينجا كسي .... شاملو را نمي شناسد!
.......... اينجا ... فقط بايد علم ياد گرفت!
اينجا فقط بايد كيسه كيسه دانش ذخيره كرد!
و ان را هم بايد در جيب شلوارت بگذاری كه مبادا كسی بدزدد!
اينجا كسی جبران خليل را نمی شناسد!
اينجا حرف از عشق گناه كبيره است!
تازه اگر هم حرف بزنی كسی نمی فهمد!
اينجا بايد ... بخوری ... بخوابی ... بخواني!
ظاهرا آقايان كشف كرده اند كه ابو علی سينا و ابوريحان بيروني اين گونه درس خوانده اند!
خب ... اينجا مهد علم است!
و من بايد ... بايد ... بايد ... درس بخوانم!
نويسنده: استيون كوچك
دانشگاه من!
اينجا دانشگاه من است.
جايي كه درس مي خوانم اما نتيجه اي نمي گيرم!
چت آزاد!
ايميل آزاد!
گيم آزاد!
نوشتن كاملا آزاد!(حداقلش تعداد وبلاگ نويساي كلاس خودمون خيلي زياده)
راه رفتن ايرادي ندارد.
بيرون رفتن از دانشگاه در هر زمان و درهر لحظه اي كه اراده كني كاملا امكان پذير است.
نگهباني ما چشمهايش را در راه خدا بخشيده است!
دانشگاه ما حراست ندارد،اما يك نفر به عنوان سمبل حراست گهگاهي در حياط دانشگاه
قدم ميزند و به جمع خيلي صميمي بچه ها لبخند ژكوند پرتاب ميكند.
رشد كردن،بزرگ شدن،مثل آدم نشستن و دور حوض جمع شدن و صحبت كردن كاملا آزاد!
سر زدن به وبلاگهاي ديگران اشكالي ندارد.
نظر حتماْ بدهيد.
از اختلاط، هيچ نترسيد چون عمو حراست گفته بايد به جوانان فرصت داد.
كار هاي زير ايراد دارد:
-خوردن
-خوابيدن
ميتواني درس نخواني و هر ترم مشروط شوي اما حق حشيش كشيدن نداري.حتي اگر
به فهم درست كمك كند.
اينجا كسي پرنده هاي آسمان را تماشا نمي كنند،چون آسمان اين شهر به پرنده هايش
معروف است و لازم نيست به آنها نگاه كنيم،آنها خودشان ديده ميشوند.
اما اينجا كسي دريا نديده است!
اينجا كسي باران نديده است و اصرار هم ميكنند كه ديده اند.
من برف نديده بودم كه 24ساعت بدون توقف ببارد، اما اينجا ديدم.
من قبلا نديده بودم كه بعد از بارش برف، برف روي زمين تا يك هفته باقي بماند.
اينجا اگر كيفت را دو كوله بيندازي ايراد ميگيرند.
من اينجا فروغ را شناختم.
من اينجا به كتابهاي رؤيايي ام دست پيدا كردم.
من اينجا كتابهاي خليل جبران را خيلي سريع پيدا كردم و خريدم.
من اينجا و در كلاس ادبيات با كتيبه كوروش و وصيت نامه داريوش آشنا شدم.
بوف كور را اينجا خواندم.
درباره موضوع هاي مختلف در جلسه هاي هر هفته مان با بچه هاي كلاس بحث ميكرديم.
اينجا حرف از عشق چيز تازه اي نيست!
اينجا "سازمان جهاني ازدواج هاي دانشجويي "است!
اينجا مركز تفريحي است.
وسعت اينجا يكي از اصلي ترين دلايل صميميت بين دانشجويان است!
سردر دانشگاه ما اون طرفه!
ما مكاني داريم كه به سلف معروف است اما در اصل يكي از انواع آچار فرانسه ميباشد،
زيرا از اين مكان به عنوان سالن امتحانات،مراسم،جشن ها،سخنراني ها و...استفاده ميشود.
اينجا دانشگاه كوچك من است و مي گويند اگر در اين دانشگاه درس هم نخواني،
يك چيزي ميشوي!
نويسنده:فروغ كوچكي كه در اين دانشگاه بزرگ خواهد شد.
