درباره نویسنده
فروغ رجایی
در اندرون من خسته دل ندانم کیست که من خموشم و او در فغان و در غوغاست. برداشت مطالب آزاد نیست! حتی با ذکر من بع!
  • صفحه نخست
  • یاد باد! آن روزگاران یاد باد!
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
به قلم ِ
  • فروغ رجایی
همین تازگی ها
  • ماه مظلوم!
  • توقع نوشت
  • مودب نوشت!
  • بی تیتر!
  • برای پاییزه ...
  • پیچک
  • روشنای تو
  • ظهر برفی
  • برای تو ...
  • شمارش معکوس
  • خدا
  • عزیز مصر دل ِ ...
  • دلم اهل شکایت نیست!
  • دلبر دلبرم!
  • شعری از حسن اسماعیل زاده
  • زمستانی که رفتم ... تابستانی که برگشتم
  • من و تو ره به ثوابی نمی بریم از هم!!
  • 3 نو
  • به هوای روز زن!
  • کو محرمی ...
  • صبح طلاق
  • دو کوتاه
  • وزن بودن
  • هبوط
  • چهار شنبه سوری
  • دو نوشته از "راهی"
  • چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٩
  • :x
  • چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٩
  • آغوش
یاد باد! آن روزگاران یاد باد!
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • آذر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • دی ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • بهمن ۸٦
  • دی ۸٦
  • آبان ۸٦
  • مهر ۸٦
  • شهریور ۸٦
  • تیر ۸٦
  • اردیبهشت ۸٦
  • اسفند ۸٥
  • بهمن ۸٥
  • دی ۸٥
  • آذر ۸٥
  • آبان ۸٥
  • مهر ۸٥
  • شهریور ۸٥
  • امرداد ۸٥
  • تیر ۸٥
  • خرداد ۸٥
  • اردیبهشت ۸٥
  • فروردین ۸٥
  • بهمن ۸٤
  • دی ۸٤
  • آذر ۸٤
  • آبان ۸٤
  • مهر ۸٤
  • امرداد ۸٤
  • تیر ۸٤
  • خرداد ۸٤
  • اردیبهشت ۸٤
  • فروردین ۸٤
  • اسفند ۸۳
  • بهمن ۸۳
  • دی ۸۳
گرچه یاران فارغند از یاد من /از من ایشان را هزاران یاد باد!
  • Journal Of IT In Asia
  • اتاق
  • احمد شاملو
  • اسپریچو
  • استاد شجریان
  • انجمن شاعران ایران
  • اولدوز
  • آیات غمزه
  • ایران کارتون
  • ایرج زبردست رباعی سرای معاصر
  • بادگیر
  • باغ هنر
  • بهرام بیضایی
  • پاره خط
  • تمام لحظه های زندگی
  • حافظ مستانه
  • خط خطی های یک یوزپلنگ دیوانه
  • دست نوشته های دخت بابا میرزا
  • دو خرمالو و سه هزار هایکو
  • دوستداران همایون شجریان
  • دیر با عطر خاک
  • رسپنـــــ ـآ
  • ری را
  • سایت شعر سارا
  • ســپــنـتــا مــیــنــو آزاد
  • سهراب سپهری
  • سید علی رضوی پور
  • سید علی صالحی
  • شایعه ای به نام شریعتی!
  • شمس لنگرودی
  • طرح هایی بر دیواره ی غار
  • غیر ممکن است!
  • فالگیر
  • فوتو هایکو
  • قفسه
  • قیصر امین پور
  • کافی کتاب
  • کانون وبلاگ های ادبی پرشین بلاگ
  • کتابخانه ی آزاد فارسی
  • کلکسیون موسیقی اصیل ایرانی
  • کلمه
  • کودکان
  • گروس عبدالملکیان
  • گل آقا
  • ماهنامه ادبی طغیان
  • مسابقه هایکو
  • ملک الشعراء بهار
  • من به وزن کلمات
  • نشریه اینترنتی کافه داستان
  • نوستراداموس در کوه
  • نی لبک
  • هایکو
  • وازنا
  • وبلاگ شاعرانه ها
  • وقتی برای هیچکس فرقی ندارد
  • یادداشت های یک عدد عاطآ
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



اندرونی
اینجا حیات خلوت من است با همین دو نقطه روی ت! سر نوشت هر نوشته ام تویی! ته نوشت آن منم! این نوشته را بی سر و تهش مخواه!
 
از خط خطی های فروغ رجایی - جمعه ۱٤ اسفند ۱۳۸۳

چهار شنبه-شبی كه روزش خيلی بد بود!

امشب اصلا حال هيچ كاري رو ندارم.يه عالمه هم حرف دارم كه نميدونم

 با لاخره بايد كي و كجا اين حرفهامو بزنم. از همه مردم دنيا هم نا اميد شدم.

پيش هر كسي كه حرف ميزنم فقط و فقط به خاطر مشكلات خودش با

حرفام مخالفت ميكنه و بدون اينكه يادش بياد "انسانه"سر شو ميندازه پايين و

 از كنار اين همه حوادث كه انگار تلنگر خداست به ما،بي تفاوت مي گذره.

از هزار چيز اعصابم خورده...از آدمهاي بي جنبه اي كه چشم و گوششون رو

يه خورده بيشتر باز نمي كنند كه يه ذره بهتر ببينند و باعث نشن با حرفاشون

بين دو تا دوست رو فاصله بندازن،از دست دادن يه دوست خوب چيز كمي نيست،

اونم توي اين دوره زمونه اي كه به هيچ كسي نميشه اعتماد كرد...

يه چيز ديگه هم هست كه واقعاْ شب و روز روي اعصابم پا ميذاره و دارم باهاش

زندگي ميكنم و بد تر از همه اينه كه نميتونم بگم چيه!آخه يه آدم بايد چقدر تحمل داشته باشه؟

فقط اين رو بگم كه چقدر خوبه آدم وقتي مي خواد حرفي بزنه قبلش يه ذره فكر هم

بكنه...بفهمه كه داره در چه موقعيتي و با چه كسي اين حرفو مي زنه...چقدر خوبه

كه آدم وسط حرف ديگران نپره...هر قضاوتي راجع به هر كسي و هر اتفاقي نكنه...

دهن بين نباشه...به سليقه و فرهنگ خانواده ي دوستاش احترام بذاره....احتياط رو نشانه

 ترس ندونه...شجاعت رو با حماقت  اشتباه نگيره...بدونه كه احترام با اعتقاد فرق داره...

اينقدر از روي ظاهر و اينكه فلاني متولد چه ماهيه راجع به شخصيت يه آدميزاد قضاوت نكنه.

وقتي با مخاطبش صحبت ميكنه هنر جذب مخاطب رو هم بلد باشه...به جاي اينكه يه روز

نسبت به يه عده بد بين باشه و فرداش خوش بين،سعي كنه يه خورده واقع بين باشه،

خدا نكنه خدا بخواد يه آدمي رو پيش ديگران ضايع كنه و خود طرف هم نفهمه كه چقدر

حرفها و رفتارهاش ضايعه....

ميدونم كه شما رو نبايد مجبور كنم كه اينا رو بخونيد،اما اين حرفها توي دلم مونده بود

اينا يه سري اصول ساده زندگيه كه هر كسي خودش با مرور زمان به اين نتايج ميرسه،

اما هستند كساني كه يه عده رو با رفتار هاي نا خواسته شون رنج ميدن،آدم بايد اسم اين

آدمارو چي بذاره؟بچه؟مغرور؟بي جنبه؟كدوم؟بي خيال!متن پايين رو بخونيد.اين متن رو يكي از

دانشجوهاي دانشگاه صنعت نفت اهواز توي وبلاگش نوشته بود كه من بي اجازه خودش

 توي وبلاگم واردش كردم.بعد از اون يه متن مقايسه اي نوشتم درباره دانشگاه خودمون.

اميدوارم استيون از من ناراحت نشده باشه.(نكته جالبش اينه كه من و استيون هر دو همشهري

هستيم و اون دانشگاه شهر اهواز رو توصيف كرده و من ميخوام دانشگاه خودم رو توصيف كنم!)

شنبه، 18 مهر

دانشگاه من!

 

اينجا دانشگاه من است!

جايي كه بايد بايد بايد درس بخوانم!

…. چت ممنوع …. !

….  ايميل هم ممنوع …!

…. گيم (بازي) هم ممنوع ….!

…. نوشتن هم ممنوع ….!

…. راه رفتن ايرادي ندارد ….!

…. بيرون رفتن از دانشگاه (بعد از ساعت 10 براي آقايان و بعد از 8:30 براي خانم ها) هم ممنوع ….!

…. نظر دادن هم ممنوع ….!

اصلا رشد كردن … بزرگ شدن …. مثل آدم نشستن و دور هم جمع شدن و حرف زدن هم ممنوع ….!

…. اعتراض كردن هم ممنوع ….!

سر زدن به وبلاگ هاي ديگر اشكالي ندارد ….!

اما نظر دادن در مورد وبلاگ ها ممنوع!

كلا هر گونه اظهار نظر ممنوع ....!

انجام هر كاري كه منجر به اختلاط بين دختر و پسر شود ممنوع !

....................................................ممنوع !

.....................................................................................ممنوع!

كارهاي زير ايرادي ندارد:

1 نفس كشيدن ... به شرط اين كه كاملا آرام باشد و مزاحم درس خواندن ديگران نشود!

2 درس خواندن!

3 خوابيدن!

4 خوردن!

........................

در ضمن مي توانيد خيلي خيلي آرام .... با يك نفر ( در صورتي كه شما پسر هستيد ... با يك پسر ... و در صورتي كه دختر هستيد ... بايك دختر ) صحبت كنيد!

 و در ضمن ... اينجا سيگار كشيدن و حشيش كشيدن هم ايرادی ندارد ... به شرطی كه بچه خوبی باشی و درست را بخوانی ... و كار های اين گونه به درس تو لطمه ای نزند!

اينجا دانشگاه من است!

يك مكان علمي!

 ... جايي كه بايد بايد بايد بايد بايد ... درس بخوانم! و علم فرا بگيرم!

 

 

اينجا كسي ... پرنده هاي آسمان را نمي بيند ... اگر هم ببيند ... مي خندد! و مسخره اش مي كند ... چون كسي نديده كه چيزي هم در اين دنيا پرواز كند!

... اينجا كسي ... دريا نديده است ...

اينجا همه ... وقتي باران مي آيد فرار مي كنند كه خيس نشوند!

اينجا كسي زير باران فوتبال بازي نمي كند!

اصلا ... اينجا ديوانه نداريم ...! (غير از خودم! )

و حتي اينجا كسي نمي داند كه در اين دنيا ديوانه اي هم وجود دارد!

اصلا كسي نمي داند كه يك ديوانه هم هست كه دارد ميميرد!

اينجا كسي كاپشن چرم نمي پوشد ...!

شانه هاي كسي هم موقع راه رفتن تكان نمي خورد!
اينجا همه وقتي كه مي خواهند از خيابان عبور كنند ... چراغ هاي راهنمايي راه نگاه مي كنند!

و وقتي كه مي روند شهر ... به چراغ هاي روشن مغازه ها نگاه مي كنند!

... اينجا كسي ... كسي ديگر را دوست ندارد ...

اينجا كسي بادبادك هوا نمي كند ....

اينجا كسي .... در ميان مه گم نمي شود ....

اصلا كسي از مه خوشش نمي آيد!

اينجا كسي روي بالكن نمي خوابد .... آخه اينجا بالكن هم ندارد!

اينجا كسي ... دل تو را براي ساعتي قرض نمي كند!


اينجا كسي صادق هدايت را نمي شناسد!

اينجا كسي .... فروغ را نمي شناسد ....!

اصلا كسی نمی داند كه حقوق زن يعنی چه؟

حتی آنقدر عقب مانده هستند كه نمی دانند ... فروغ چندين سال پيش چه گفته است!
اينجا كسي .... شاملو را نمي شناسد!

.......... اينجا ... فقط بايد علم ياد گرفت!

اينجا فقط بايد كيسه كيسه دانش ذخيره كرد!

و ان را هم بايد در جيب شلوارت بگذاری كه مبادا كسی بدزدد!

اينجا كسی جبران خليل را نمی شناسد!

اينجا حرف از عشق گناه كبيره است!

تازه اگر هم حرف بزنی كسی نمی فهمد!

اينجا بايد ... بخوری ... بخوابی ... بخواني!

ظاهرا آقايان كشف كرده اند كه ابو علی سينا و ابوريحان بيروني اين گونه درس خوانده اند!

 

خب ... اينجا مهد علم است!

و من بايد ... بايد ... بايد ... درس بخوانم!

 

 

نويسنده: استيون كوچك

 

دانشگاه من!

اينجا دانشگاه من است.

جايي كه درس مي خوانم اما نتيجه اي نمي گيرم!

چت آزاد!

ايميل آزاد!

گيم آزاد!

نوشتن كاملا آزاد!(حداقلش تعداد وبلاگ نويساي كلاس خودمون خيلي زياده)

راه رفتن ايرادي ندارد.

بيرون رفتن از دانشگاه در هر زمان و درهر لحظه اي كه اراده كني كاملا امكان پذير است.

نگهباني ما چشمهايش را در راه خدا بخشيده است!

دانشگاه ما حراست ندارد،اما يك نفر به عنوان سمبل حراست گهگاهي در حياط  دانشگاه

قدم ميزند و به جمع خيلي صميمي بچه ها لبخند ژكوند پرتاب ميكند.

رشد كردن،بزرگ شدن،مثل آدم نشستن و دور حوض جمع شدن و صحبت كردن كاملا آزاد!

سر زدن به وبلاگهاي ديگران اشكالي ندارد.

نظر حتماْ  بدهيد.

از اختلاط، هيچ نترسيد چون عمو حراست گفته بايد به جوانان فرصت داد.

كار هاي زير ايراد دارد:

-خوردن

-خوابيدن

ميتواني درس نخواني و هر ترم مشروط شوي اما حق حشيش كشيدن نداري.حتي اگر

به فهم درست كمك كند.

اينجا كسي پرنده هاي آسمان را تماشا نمي كنند،چون آسمان اين شهر به پرنده هايش

معروف است و لازم نيست به آنها نگاه كنيم،آنها خودشان ديده ميشوند.

اما اينجا كسي دريا نديده است!

اينجا كسي باران نديده است و اصرار هم ميكنند كه ديده اند.

من برف نديده بودم كه 24ساعت بدون توقف ببارد، اما اينجا ديدم.

من قبلا نديده بودم كه بعد از بارش برف، برف روي زمين تا يك هفته باقي بماند.

اينجا اگر كيفت را دو كوله بيندازي ايراد ميگيرند.

من اينجا فروغ را شناختم.

من اينجا به كتابهاي رؤيايي ام دست پيدا كردم.

من اينجا كتابهاي خليل جبران را خيلي سريع پيدا كردم و خريدم.

من اينجا و در كلاس ادبيات با كتيبه كوروش و وصيت نامه داريوش آشنا شدم.

بوف كور را اينجا خواندم.

درباره موضوع هاي مختلف در جلسه هاي هر هفته مان با بچه هاي كلاس بحث ميكرديم.

اينجا حرف از عشق چيز تازه اي نيست!

اينجا "سازمان جهاني ازدواج هاي دانشجويي "است!

اينجا مركز تفريحي است.

وسعت اينجا يكي از اصلي ترين دلايل صميميت بين دانشجويان است!

سردر دانشگاه ما اون طرفه!

ما مكاني داريم كه به سلف معروف است اما در اصل يكي از انواع آچار فرانسه ميباشد،

زيرا از اين مكان به عنوان سالن امتحانات،مراسم،جشن ها،سخنراني ها و...استفاده ميشود.

اينجا دانشگاه كوچك من است و مي گويند اگر در اين دانشگاه درس هم نخواني،

يك چيزي ميشوي!

نويسنده:فروغ كوچكي كه در اين دانشگاه بزرگ خواهد شد.

 

 

فرصت شمار صحبت! ()



 
از خط خطی های فروغ رجایی - چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۳

مي خواستم

تمام سادگي نگاهم را

براي  چشمهايت باز گو كنم

اما

زلال پاك چشمان تو

آيينه اي شد

براي تماشاي غرورپاك چشمهاي خودم!!!     

                                                             23/9/1383                                    *Foroogh * 23/9/1383 *mash-had*                                      

فرصت شمار صحبت! ()



 
از خط خطی های فروغ رجایی - دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۳

كالبدم پر است

از صداي تيك تيك ثانيه ها

و از تلاطم دقيقه هاي بي منطق

من زمانم(چه با كلاس!).

دست مي گذارم روي سنگ قبري كه اينجا تنها و غريب افتاده

سنگ قبر را از خواب بيدار كرده ام

مي آيد كه تكاني به خودش بدهد

اما

از نقطه اي در مركز پيكرش

به هر طرفش

شعاعي از ترك پيدا مي شود...

تكه هاي سنگ قبر به حركت در مي آيند

و به سمت بالا و چپ و راست جا به جا مي شوند

دستي شني از لابه لاي تكه سنگهاي سيماني بيرون مي آيد

مردي شني درحال زنده شدن است

در فكر اينم

كه با دستهاي دلهره آورم

چگونه دستهايش را بفشارم...

او در حال نفس كشيدن است

سر بالا مي كند و به قامتم طوري نگاه مي كند كه انگار

من او را اينچنين از پا افكنده بودم.

دست سويش مي يازم تا دستش را بگيرم و بلندش كنم

اما او دست مرا مي گيرد و مي نشاندم كنارخويش.....

گويي مرا با كسي ديگر اشتباه گرفته است.

به درون قبرش اشاره ميكند

از من مي خواهد كه پا به درون قبر بگذارم.

و من

تسليم و خاموش مي پذيرم.(مثل گيجها)

او خود نشسته در كنار تكه سنگها

و به حركات من با دقت نگاه ميكند

با ترسي پنهان و فرو بلعيده

وارد قبر مي شوم...

يك گودال سيماني عميق

سرد

تاريك

و بي روح...

به اطرافم نگاه مي كنم و به اين مي انديشم

كه چرا من بايد به اين مكان مي آمدم.

غرق در انديشه ام

احساس مي كنم شب نيز به اينجا راه دارد!

اما نه!

مرد شني دارد تكه هاي قبر را روي سرم كنار هم ميچيند!

خيلي ريلكس!

انگار نه انگار كه اينجا زنده اي نفس مي كشد آرام آرام!

قبل از اينكه بتوانم فريادي بزنم

در تاريكي نه توي قبر

فرو ميروم.

مي مانم!

به مرگ مي انديشم.

چه غلطا!

هيچ وقت به اين واژه فكر نمي كردم.

من زمانم.

.....

.....

بي خيال بقيه شعر!يه شعري گفتم توش موندم!

(ولي شعر قشنگي گفتما!)

نمي دونم چرا من اينقدردوست دارم راجع به مرگ شعر بنويسم.

هر وقت يكي از اين شعر هام رو براي مامانم ميخونم نه تنها شيرش

كه هر چيزي رو كه تا به حال برام از خوردني ها درست كرده حرومم ميكنه!

امشب بوف كور رو خوندم.بر خلاف اون چيزي كه همه راجع به اين كتاب

مي گفتند،من اصلا تحت تاثير قرار نگرفتم!چون عددي نبود!!!

انسان تا وقتی عاشق است که در شکنجه می باشد ،

همينکه راحت شد ديگر عاشق نيست.

 دورا

ما هميشه تصور می کنيم که نخستن عشقمان آخرين عشق ماست و

آخرين عشق مان نخستين عشق ما.

ويتر سيلويل

عشق هايی که از قلب سرچشمه می گيرد از ميان می رود ولی عشق هايی که

سرچشمه اش عقل است هميشه باقی می ماند.

جرج نيکولا

خدايا :

رحمتی کن تا ايمان ، نام و نان برايم نياورد،

قوتم بخش تا نانم را- و حتی نامم را- در خطر ايمانم افکنم ،

تا از آنها باشم که پول دنيا را می گيرند و برای دين کار می کنند ،

                  نه آنها که پول دين می گيرند و برای دنيا کار می کنند.

فرصت شمار صحبت! ()



 
از خط خطی های فروغ رجایی - دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۳

#################

پشت اين پنجره

يكي نا معلوم

نگران من و توست

*مرگ*

###############

فرصت شمار صحبت! ()



 
از خط خطی های فروغ رجایی - دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۳

نگران درسهامم....نگران كنكوري كه سال بعد مي خوام شركت كنم....

نگران نشريه اي كه توش عضوم(بابا وظيفه شناس!)نمي دونم چرا بيخود نگران

همه چيز شدم......شايدهمون قطره اي هستم كه درگير دريا شدنه....شايد دارم

بزرگ ميشم....بزرگ شدن چقدر وحشتناكه....جدا شدن از يك دنياي دوست داشتني

به اسم كودكي....آره...من هنوز مثل يك كودكم.....هنوز احساس ميكنم ميشه

چيزي ياد گرفت....هر روز احساس مي كنم كلي حرف دارم....يعني كلي حرف و ايده و

نظر و اعتراض و انتقاد و پيشنهاد،توي ذهن كوچيكم دور ميزنه....هر روز حرف روز قبليم رو

نقض مي  كنم....يه بار با يه نفر موافقم و يه بار ديگه شديدا مخالفت مي كنم.

من "درگير" دريا شدن نيستم..."دچار" دريا شدنم........و دچار يعني عاشق.

گاهي وقتا كه توي خونه ام يا توي حياط دانشگاه توي اون هواي سرد روي نيمكت

ميشينم و به هر چي كه دور و برم باشه يه نگاه كه مي ندازم يه فكر جديد و نه الزاما

جالب به ذهنم ميرسه....گاهي وقتا از دست اين همه فكر كه به ذهن تنهام هجوم مياره

خسته ميشم....دلم مي خواد با همه حرف بزنم...به همه بگم كه يه جوابي براي

سوالهاي وحشي من پيدا كنند.......شايد اگه سؤالهام رو اينجا بنويسم،به نظر تكراري باشن.

من بين جوابهاي مختلف اين همه سؤال گيج و گنگم.....من تا خودم از دالانهاي پر پيچ و خم

يك معما رد نشم...به جوابهاي از قبل داده شده اون معما هيچ اعتقادي پيدا نمي كنم.

اصلا دليل خيلي از مشكلاتم همينه.....دليل خيلي از وقت تلف شدنهام،يا همين شكست

نسبي اي كه توي دو سال كنكور پياپي داشتم،همين ويژگيه كه نمي دونم خوبه يا بد.

بابام هميشه پارسال به شوخي بهم مي گفت تو كنكوري درس نمي خوني،

دانش آموزي هم درس نمي خوني،حداقل دانشجويي هم درس نمي خوني!ميگفت تو

دانشمندانه درس ميخوني!به دو صد قرن وقت براي پذيرش يه فرمول نا قابل خودت رو محتاج

ميكني...

اما من غير از اين نمي تونم چيزي رو ياد بگيرم...به عمرم چيزي رو حفظ نكردم....اصلا واسه

همين بود كه رشته رياضي رو انتخاب كردم....   

فرصت شمار صحبت! ()



 
از خط خطی های فروغ رجایی - دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۳

"مرثيه اي براي دل تنگي هايم!"

تو سرتو ميندازي پايين و از ميان جمعيت غريبه

 كه اسمشون خيلي آشناست ميزني بيرون ،

ميري توي سرما حل ميشي،با اينكه ميدوني

قلبت رو يه جايي وسط اون غريبه ها جا گذا شتي.

وقتي پامو گذاشتم توي اين شهر جديد و هواي

غريب اينجا روتنفس كردم،ته دلم لرزيد...احساس كردم

چقدر تنهام...دلم مامانمو ميخواست...خواستم بزنم

 زير گريه....ولي به خودم گفتم:هوي! خانوم!

تو ديگه بزرگ شدي.اونقدر ها عقل سليم توي كله ات

 هست كه هواي خودتو داشته باشي...خدا هم

كه بالا سرته...اونم گنبد امام رضا كه انعكاس يه

اشعه اش مي افته توي اتاق تو...پس واسه چي

 مي ترسي؟!.....اما صداي خودم توي گوش خودم

 ميپيچيد و من كه اين طرف تر نشسته بودم ،فقط

داشتم به اين فكر ميكردم كه تنهايي چقدر گريه آوره!

سوز سردي مياد...بخاري روشنه...من كه لجباز ترين

 كسي كه خودم ميشناختم بودم،حالا نمي تونم

با اين تنهايي لج كنم...كجاست اون همه نيروي

 حاكميت من كه به هر كسي هر جور دلم ميخواست

دستور ميدادم و با مهرباني(!) مجبورش ميكردم اون

 كاري رو كه من ميگم انجام بده...حالا منو اسير

كردند...اسير يه مشت سر نوشت و تقدير...منو

 اگه ببينيد به جاي گريه خنده تون ميگيره!

چون يه گوشه اتاق رو گرفتم و ول نميكنم!چقدر

 بده كه آدم لوس و ننر باشه....چقدر بده كه

هميشه همه چيز  طبق ميل آدم باشه...

چقدر بده كه آدم توي زندگيش يه ذره هم

 سختي نبينه ويه هويي با يه كوه مشكلات

رو به رو بشه...من انگار تازه خودمو شناختم...

من چقدر بي جنبه بودم...من از امروز با خودم

 لج ميكنم...خودمو ميسازم...پا ميشم وا ميستم

 و به سرنوشت ميگم بيا!منم كه اين بار تو رو

 مي گيرم توي دست خودم...اصلا بيا با هم

بجنگيم...ببين من تو رو شكست ميدم يا تو

 منو...يادم باشه بين اين همه اخلاق كه دارم

 عوضش ميكنم خجالتي بودنم رو هم عوض

كنم...مردم از بس كه واسه گفتن هر چيزي

يا انجام دادن يه كاري خجالت ميكشم...

ولي به قول مامانم تو هم خجالت ميكشي

يه كاري رو انجام بدي، هم اينكه انقدر روت زياده

 كه همون كار رو بدون خجالت انجام ميدي!

آهاي.....من تنهام....نه!كي گفته من تنهام؟...

من سرم خيلي هم شلوغه...بابا هزار تا كار دارم.

به جاي اين حرفا برم يه چيزي بخورم كه

 معده ام حسابي تيريپ مقعر گرفته!

*********************************************

فرصت شمار صحبت! ()



 
از خط خطی های فروغ رجایی - دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۳

صدام گرفته،بد جوري بغض كردم.دلم مي خواد

 يهويي بزنم زير گريه و هوار بكشم.

با خودم ميگم اونايي كه يه بهونه واسه موندن

 دارن زودي عاشق ميشن.حالا هر چي پيش

بياد،اما من حتي به همين عشق زميني هم

معتقد نيستم،چه ميدونم شايدم هستم و

نمي خوام باورش كنم.يا شايدم مثل هميشه

تو ماتم يه حرف نگفته كه صرف فعـلشم مجوز

 ميخواد دارم وول مي خورم!هر چي هست

ديگه نمي خوام يه گوشه اي دمغ بشينم و

تو و غصه هاي تو رو يكي يكي بغل بگيرم،

تويي كه سالهاست بپام زار ميزني،

آره تو فقط تو زانوي عزيز!

 

فرصت شمار صحبت! ()