***********************************************
قاصدك!
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم ميگريند.
م.اميد.
******************************************************
***********************************************
قاصدك!
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم ميگريند.
م.اميد.
******************************************************
درد من از فاصله هاست
درد من از نگاه هيز و تيز رهگذران است
اين راه غريب را
تا كجا بپيمايم؟
دلم گرفته ازيك مادر،
آن كودك كوچك را
كه داد ميزد"وزنه"
در كجاي دلم جاي دهم؟
دلم هنوز پيش دستان يخ زده آن كودك است
"مادرم ساعت نه مي آيد،
شايد!"
تو اي كودكم!
خيابان تاريك است
هيچ نمي ترسي؟
تو اي كودكم!
آنقدر كوچكي
كه در كنار اين تير برق بلند
هيچ به چشم نمي آيي.
و فقط صداي "وزنه ات"
گاه نگاه رهگذري را
_شايد_
سوي صداي ظريفت آرد.
در اين سرماي وحشي
كه هر كس راه خانه را به اميد غذايي،
جاي گرمي،
چاي داغي
به سرعت مي پيمايد
تو باز
داد ميزني:"وزنه".
دلم گرفته خدايا.
اين راه را آخر تا كجا؟
اصلا آيا بازهم بايد رفت؟
گاه به سخن گفتن از زخم ها نيازي نيست
سكوت ملال ها
از راز ما سخن تواند گفت.
پرواز اعتماد را
با يكديگر تجربه كنيم
وگر نه ميشكنيم
بالهاي دوستي مان را...
از تنهايي مگريز
به تنهايي مگريز
گهگاه
آن را بجوي و
تحمل كن
و به آرامش خاطر
مجالي ده!
از كسي نمي پرسند چه هنگام مي تواند خدا نگهدار بگويد.
از عادات انسانيش نمي پرسند
از خويشتنش نمي پرسند.
زماني
به ناگاه
بايد با آن رو در روي در آيد
تاب آرد
بپذيرد
واع را
درد مرگ را
فرو ريختن را
تا ديگر بار
بتواند كه برخيزد.
"مارگوت بيكل"
سلام به همه دوستان.سال نوی همه تون مبارک.
دلم برای وبلاگ نويسی تنگ شده بود...اما فعلا اينجا نميشه،کلی حرف دارم که بگم.دلم برای همه تون تنگ شده....اما يه چيز:
موقعی که داشتم از مشهد به سمت گنبد ميومدم توی اتوبوس تنها بودم،خانومی که کنارم نشسته بود تمام مدت خوابيده بود و سرش روی شونه من بود!
من اون بار روز حرکت کرده بودم تا مناظر بهاری استان خراسان و استان گلستان رو با هم مقايسه کنم.جاده شيروان تا بجنورد تمام برف بود.اما وقتی وارد جنگل گلستان شدم با منظره ای روبرو شدم که هيچ وقت توی عمرم نديده بودم....شاخه های درختهای جنگلی همه پر بودن از شکوفه های سفيد و صورتی و کف جنگل يکدست چمن سبز رنگ!از شدت زيباييهای اطراف نزديک بود سرم رو بکوبم به شيشه اتوبوس!ولی کاش شما هم اون موقع بودين و اين مناظر بکر و وحشی رو ميديديد.
اما جاتون خالی من از روز اول عيد تا روز هفتم هشتم يه پام خونه بود يه پام بيمارستان....حالم نا جور خراب بود.چه مناظری هم توی بيمارستان ديدم که بماند.
توی اين مدت هم يه سری حرفا رو بايد تحمل ميکردم که از زبان کسی ميشنيدم که عمرا باور نميکردم اون شخص چنين آدمی باشه....تصميم گرفتم در انتخاب دوست از اين به بعد واقعا دقت کنم...خيلی توی اين مدت اعصابم به هم ريخته بود...اما ديگه ميخوام فراموش کنم....من از کسی کينه ای به دل نمی گيرم هر کس هر کاری کنه خدا خودش باهاش حساب ميکنه....بگذريم...
توی اين مدت يه کتاب خوندم به اسم "حلاج".
بعد از خوندن اين کتاب ميخواستم برم سر خيابون واستم جلوی تاکسی ها رو نگه دارم بگم:داراباد!
يه روزم حدود دو ساعتی بابام با من راجع به نشريه ای که توش عضوم و شايد بعد از عيد منتشر بشه صحبت کرد.نميدونم اصلا نشريه ای در کار هست يا نه...چون بچه های نشريه که خيلی سردن....
و در آخر....
در يک شب گرم و تب آلود
می آيم
از
شهر باران!
(راستی دلم ميخواست اسپيکمن کتاب حلاج رو بخونه)