میز صبحانه؛
ستون باریک و خاکستری روزنامه ی صبح
و جای قطره اشکی روی آن
...که مثل ماموری معذور
بی مهابا وتیز بر گستره ی شعاع خویش
می افزاید
و بغضی که
با اولین جرعه ی چای
در عمق گلویت
پایین نرفته ، بالا می آید
و آه سردی که
روی باقیمانده ی چای می نشیند
تا دلیلی برای کنار گذاشتن فنجان چای داشته باشی ...

***
فروردین 90