دنبال یه راهی بودم یه کم در خودم غرق شم که نتیجه اولیه کنکور اومد ....
خدایا بازم شکرت!
نتیجه ی بی فکری های خودمه دیگه ... تو که همیشه لطف داشتی بهم ...
شکرت ...
باید اساسی تر از این ها با خودم قهر کنم .... شایدم باید آشتی کنم
دنبال یه راهی بودم یه کم در خودم غرق شم که نتیجه اولیه کنکور اومد ....
خدایا بازم شکرت!
نتیجه ی بی فکری های خودمه دیگه ... تو که همیشه لطف داشتی بهم ...
شکرت ...
باید اساسی تر از این ها با خودم قهر کنم .... شایدم باید آشتی کنم
چشم تو طریق جنگ دائم دارد
صد ناوک و تیر و صد ملازم دارد
قلب و دل ما از تو ولی مژگانت
گویا سر تقسیم غنائم دارد
****
اینم جدید ترین شعرم که هنوز کلی اشکال داره و شما به نگاه ردیفتون ببخشیدش.
که به مناسبت روز زن ایرانی سرودمش.تقدیم به تمام بانوان ایرانی 
ایزد که به خلقتت قلم برد به دست
در مطلع ابروی تو صد عشوه ببست
دو گوی بلور از چمن ناب بهشت
در مصرع ِ بیت چشم های تو نشست
مژگان تو را که آفرید، از خم آن
صد قافیه در ردیف چشم تو شکست
از غنچه ی تنگ و تازه ی لعل لبت
خود بوسه ی اول بزدش روز الست
باغ غزل تو چون به پایان آمد
گفت: " آدم من! تو سجده وارش بپرست."
اینجا حیات خلوت من است با همین دو نقطه روی ت!
سر نوشت هر نوشته ام تویی!
ته نوشت آن منم!
این نوشته را
بی سر و تهش مخواه!
*********
به قول فیس بوک a few second ago ... !
در وبلاگ
http://man-kalamaat.blogfa.com
این شعر زیبا رو خوندم:
صبح
رنگ شهر مثل گچ سفید بود
شهر
در نگاه آسمان مگر چه دیده بود؟
***
این جواب به ذهنم رسید:
در نگاه آسمان
واژه واژه شعر های سپید
پشت سطر شب رسیده بود
...
دو چشم بی رمقم را مبین به حجب و نقاب
کشانده ایم به غوغای اندرون حجاب!
آبان 89
چه آرامشی دارم
وقتی در برابرت
اینگونه
برهنه می نشینم
...
بهمن 89
از نسل شیرینم
می تازم
برای او که
کوه را می تازد
*****
بهمن 89
آن روزها
من تو را نمی شناختم
این روزها
تو...
...
....مرا.
بهمن89
- چه خبر؟
- اینجا یکی دو برگ
همین الان از درخت افتادند روی سنگفرش پیاده رو
کمی هم سرد است
گمانم ساعت باید نزدیک 1 صبح باشد
لباس گرم نپوشیده ام
تلفن خانه از صبح قطع است
از پنجره به خیابان که نگاه می کردم
دیدم کیوسک تلفن خلوت است
گفتم بیایم به تو زنگ بزنم ...... تو چه خبر؟
- سلامتی.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بهمن 89
می گویی
حرف هایت نقطه ی مجهولی دارد!
.
.
.
مرد!
قطعه ی آخر این پازل
در دستان خود توست ....
بهمن 89
نقش رخسار تو را هر چشم مستی دید و رفت
گونه ی گلگون و لعل غنچه ات بوسید و رفت
لشکر عشاق تو یک " غیرت" من را نداشت
غیرت ما هم دو بوسه از لبت برچید و رفت!
*****
عجبا!
****
2 اسفند 89
خدا
روز آفرینش انسان
بر عشق آفرین گفت
و من
روز انتخاب تو.
بهمن 89
باز
شب و روز را
در هم پیچیده است
فاصله ی من و تو ...
بهمن 89
تو را
از هرچه کم می کنم
حاصلش صفر می شود.
با همه چیز برابری و
با هیچ چیز برابر نیستی.
بهمن 89
در راه
به سنگلاخه ها که رسید
دست مرا فشرد
نمی دانم
درد پاهایش بیشتر شد
یا می خواست
قلب مرا قوت بیشتری بدهد
هر چه بود
مثل همیشه
در سکوت زیبایش
درد داشت
اما
مرد بود!
بی فاصله با درد
همیشه می خندد
حتی اگر
با لبخند
ترک های روی لبش
باز تر شود.
بهمن 89
باشه
باشه!
کامنت نذارید!
خودم هی وبلاگم رو باز می کنم و با عشق مطالب خودم رو می خونم!
مگه من چیم از شما کمتره؟! 
تازه یه لینک جدید کاریکاتور پیدا کردم می رم هی اونو می بینم 
ضمنا
جان رفت بر سر فری گیت و اولترا بسوخت!
وی پی انی کجاست که احیای ما کند؟!
تا اطلاع ثانویه سوخته ایم ...
چو آنلاین سر برآری ز مشرق دسکتاپ
به دیدنت دل ما رود به توپ و به تاپ!
دیدید بلدم بنویسم؟
با خدا قهریم... بگویید بیاید ناز ما را بکشد ... وگرنه هر چه دیده از چشم خودش دیده!
ما که همیشه کارهای بدمان را می گذاریم به حساب خدا! تا به حال هم بهم گیر نداده!
اصلا خدا منو آفریده با نق زدن های من حال کنه .... بـــــــــــــــــــــــــله.
********
منابع و مآخذ:
1) رجایی. فروغ. جلد شیطانی. آن روی دیگرش.
2) همان! . مای مایند. درایو اِف. فولدر راهی. نیو فولدر 6. اِمپتی!
3) همان و همان! . فولدر قیصر امین پور . یکی از کتاباش! صفحه اش هم نمی دونم!
4) کلاغه!
5) یک منبع آگاه 220 لیتری!
***
حالا کامنت نذارید باز! نه! دلتون میاد کامنت نذارید؟!
امروز این جمله خودشو از لابه لای بقیه کلمات و جمله ها که توی ذهنم وول می خوردند زودی کشید بالا و شد تیتر این نوشته ...
نمیدونم از کجا اومد ...
اما فایل قیصر امین پور الان چند هفته است توی مغزم باز مونده ...
احتمالا از توی اون فایل اومده بیرون ... قیصر گفته بود "سرنوشت من سرودن است" ....
ولی من هرچقدر پی ِ سرِ سرنوشتم رو می گیرم می بینم به نوشتن می رسه .
ما هم به دنیا آمدیم که بنویسیم
هرکسی هم که دور و اطرافمونه می نویسه.
هر کسی هم که با ما می خواد بچرخه باید بنویسه!
و بگم که خودمم می دونم الان دارم چرت و پرت می نویسم ...ولی در کل خوب می نویسم!
الان پررنگ ترین آدم توی ذهنم " راهی " یه!
حالا کم کم می شناسیدش.
خیلی ساده بگم یه نویسنده است و البته اصلا ساده نیست.
حالا چرا ذهنم رو مشغول کرده... برای اینکه یه حرفی هست که همیشه می خوام بهش بگم و نگفتم ...!
نه واسه گفتنش آماده ام .. نه واسه نگفتنش صبور!
شما فکر می کنید بالاخره بهش می گم؟!
ای روزگار نامرد زود قضاوت جابه جا!
کاش روزگار یه کم با انصاف تر از الانش بود!
من می خوام شیرین دیگری باشم و بتازم! آآآآآآآآی بابا!
سی دی قبلی رو که زدم سوزوندم... حالا این یکی سی دی رو می ذارم خدا خودش رایت کنه ...
سر نوشت من نوشتن است ...
بسترم
صدف خالی یک تنهاییست
و تو چون مروارید
گردنآویز کسان دگری.
(هوشنگ ابتهاج)
***
یاد شعر "راهی" افتادم:
گر لعل بود چو مهره بسیار
راهی سر کوچه داشت بازار
.......................................
آنکه وجه نقد و رخسار چو ماهت صاحب است
بی گمان بر نازک بالا و رویت حاجب است
عرف پوشانده تو را، از شرع وارد می شوم
نامسلمان، پاسخ لبخندهایم واجب است!
***
بهمن 89
چه روزگاری شده
شهادت را چونان طنابی دو سر
به سمت خود می کشند
بی خبر از آنکه
شهید از آن خداست!
ژاله
از آن خودش!
سخت است
پرنده ی کوچک آسمانی باشی
که نمی بینی اش
...
بهمن 89
او
مرد تنهاییست
که گذشته را در مشتی
و آینده را
در مشتی دگر دارد
او
مهربانانه
به شادی کودکان عشق می ورزد
و فریادوار
از سیاهی ستم
نفرت دارد
او پاک است
پاک، پاک،
آغشته است از خواهش یک آغوش...
و انگشتانش
آبستن تکراریست از نوازش
...
و شجاع؛
چونان که روزگار پیشش زانو زده.
گاهی
با مرگ ودکا هم می نوشد!
و گاه
تمنای بوسه ای را
در نبود معشوقه اش
به پوک آخر سیگارش هدیه می دهد
گاه
می نشیند رو به روی دریچه های سیاه و سفید
و رنگ می سازد
قلم به بوم آسمان می کوبد
گاه ضرب در حوادث
گاه عمودی از ابهام
گاه
افقی از نگاه ...
و گاه
هذلولی از تلاطم اندیشه هایش.
دیوانه وار
ذرات وجودش را
به آزادی
هدیه داده
.
دیده ام گاهی
چنان در غمی مبهم و سنگین فرو رفته
که حتی نام محبوبه اش هم دیگر
از لابه لای بازدم نفس هایش
شنیده نمی شود.
یک بار گفت
" می روم،
صبور،
سنگین،
و...
"
و حرف آخرش را خورد
و من هم می دیدم
که می رفت
صبور،
سنگین،
و
آنچنان که هیچ وقت
از پس نگاه مغرور مردانه اش
نگفت!
او
جای زخم هایش شکل لبخند کشیده است
و
همچنان
در این راه سخت
زخم خواهد خورد
و خواهد رفت
...
بهمن 89
تا اطلاع ثانوی قالب تهی کرده ایم!
قصه داریم
قهرمان نداریم
قهرمان داریم
اوج نداریم
اوج داریم
قصه نداریم!
نشسته بود پسر روی جعبه اش با واکس
غریب بود، کسی را نداشت الا واکس
نشسته بود و سکوت از نگاه او می ریخت
و گاه بغض صدا می شکست: آقا واکس
درست اوّل پاییز هفت سالش بود
...و روی جعبه ی مشقش نوشت: بابا واکس...
غروب بود، و مرد از خدا نمی فهمید
و می زد آن پسرک کفش سرد او را واکس
سیاه مشقی از اسم خدا، خدا بر کفش
نماز محضی از اعجاز فرچه ها با واکس
****
برای خنده لگد زد به زیر قوطی، بعد ـ
صدای خنده ی مرد و زنی که ها...ها...واکس ـ
چقدر روی زمین خنده دار می چرخد
(چه داستان عجیبی) بله، در این جا واکس ـ
پرید توی خیابان، پسر به دنبالش
صدای شیهه ی ماشین رسید امّا واکس ـ
یواش قل زد و رد شد، کنار جدول ماند
و خون سرخ و سیاهی کشیده شد تا واکس
****
غروب بود، و دنیا هنوز می چرخید
و کفش های همه خورده بود گویا واکس
و کارخانه به کارش ادامه می داد و
هنوز طبق زمان و دقیقه صدها واکس...
کسی میان خیابان سه بار مادر گفت
و هیچ چیز تکان هم نخورد حتّی واکس
صدای باد، خیابان، و جعبه ای کهنه
نشسته بود ولی روی جعبه، تنها واکس.
آدم گاهی شک می کنه!
به همه چیز!
با یه اتفاق ساده پی می بری که اعتقادت محکم نبوده ...
هرچند چشم بسته حرفاشو قبول داشتم .... ودارم!
اما ...
ایمان یه چیز دیگه است!
وقتی به هر طریقی بفهمی ایمانت ایمان نبوده ...
:(
بهمن 89
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از جنبش خویش آمد و اعدام و گرو
گفتم ای یار نجنبیدی و سالی بگذشت
گفت با این همه از سابقه نومید مشو!
گفتم اینک همه جا نوبت فریاد آمد
تونس و مصر و پس از آن افغانستان و پرو!
هر که در مزرع دل تخم وفا سبز نکرد
زرد رویی کشد از حاصلِ خود، گاه ِ درو
اعتراض، گرچه دوصد قافله گرز بر سر اوست
گر ز وقتش گذرد، دیر شود، پند شنو!
حالیا نوبت فجر است و در این دایره باش
ورقفایی خوری از دایره ی خویش مرو
آتش جهل و ریا ، خرمن دین خواهد سوخت
وه از این خرقه ی پشمینه به دوش من و تو
گر روی پاک و مجرد به خیابان چو ندا
از فروغ تو به خورشید رسد صد پرتو
حافظا! لطف نمودی، قدحت پر می باد
این غزل سبز و سلامت همه تقدیم به تو
فروغ. بهمن 89